خرید بک لینک
داشتیم از چهلم بابابزرگ برمی گشتیم. زنجفیل رو توی بغلم گرفته بودم و گره های موهای کاموایی اش رو باز می کردم. زنجفیلو، عید هفت سالگی ام مامانم بهم کادو داد. هنوزم دارمش. توی جیب جلویی اش هم آدرس خونه مون رو تا زدم گذاشتم که اگه گم شد، برش گردونن. کاپشن سبزم تنم بود. کاپشن سبزه رو بابا از مشهد آورده بود و چهارسال منتظر مونده بودم تا اندازه ام شه. خلاصه که داشتیم بالاخره برمی گشتیم از چهلم بابابزرگ، از توتکابن. از بوی حلوا و لباس سیاه و همهمه ی خونه ی عمو که پر آدم های مشکی پوش بود. شب قبلش، توی اتاق، توی تاریکی، نشسته بودم و جلد ششم آن شرلی روی پاهام باز بود. برق ها رفته بود. ولی نور ماه به قدری بود که بشه باهاش کتاب خوند. اون موقع ها محرم می افتاد اوایل زمستون، هفته ی اول-دوم دی. صدای دسته ی شب تاسوعا که تازه از مسجد راه افتاده بود به وضوح میومد. اونجا شهر کوچیکه، فقط یه مسجد هست. دسته که راه می افته کل شهرو می گرده و همه رو با خودش همراه می کنه. شبیه تهران نیست که. داشتم صدای موزون سنج و طبل رو گوش می دادم و آن شرلی ام رو هم می خوندم. پسرا داد و هوار می کردن که دسته اومده و داشتن از خاله ام اینا و مامان هاشون اجازه می گرفتن که برن زنجیر بردارن. فرداش صبح زود راه افتادیم. زنجفیل رو گذاشته بودم توی جیب کاپشن سبزم. مامانم یقه ی کاپشنش رو هی می داد بالا سمت صورتش، که مثلا سردش بود. و

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 15:02

وقتی برای اولین بار اتاقم را دیدم، طبیعتا باید خوشحال می شدم. و انصافا هم خوشحال شدم. کاغذدیواری هایش صورتی و کاملا مطابق سلیقه ی من-در سن هشت سالگی-بود. ولی ناراحتی دیدنِ تنها یک پنجره ی نصفه و نیمه که به زور هم باز می شد، به خوشحالی ناشی از کاغذیواری های صورتی چربید. من همیشه دلم یک پنجره ی بزرگ و سرتاسری می خواست. حتی گاهی اوقات به سرم هم می زد که کنار پنجره یک طاقچه ی پدر و مادر دار داشته باشم که با کوسن تزئینش کنم و راحت رویش لم بدهم و کتاب بخوانم. ولی پنجره ی اتاقم کوچک بود، به قدری که حتی وقتی نگاهش می کردم تنگی نفس می گرفتم و این وسط هیچ مقصری هم پیدا نمی کردم که عصبانیت کودکانه ام را روی سرش تخلیه کنم، چون شهرداری مجوز ساخت پنجره ی بزرگتر را نداده بود. مخلص کلام اینکه تمام رویاهایم(حالا نه تمامش، هفتاددرصدش!) برای خانه ی جدید و نشستن پشت میز کنار پنجره و کتاب خواندن با نوازش نسیم خنک و همه و همه دود شد، رفت هوا. خرداد بود، اولین تولدم را در خانه ی جدید گرفتیم، و شب داشتم از گرما نفس نفس می زدم. قدم به دریچه ی پنجره نمی رسید، نصفه شب بیدار شدم و بپر بپر کنان از روی تخت توانستم پنجره را باز کنم. صبح که بیدار شدم، آفتاب مستقیم به چشمم می خورد و جریانی از هوای نسبتا خنک هم وسط اتاق رفت و آمد می کرد. کم کم مهر پنجره به دلم نشست. اواخر خرداد ماه که می شد، پنجره را باز می کردم و

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 15:02

1. هربار که به هر دلیلی مجبور شدم، شب بیداری بکشم، صبحش به هرکس که گفتم، با افتخار تام جواب داد که تا دو ساعت بیشتر از من بیدار بوده است. خلاصه که هرگز پیش نیامده، به کسی بگویم تا سه بیدار بوده ام و طرف مقابل، تا ساعت چهار بیدار نمانده باشد. بعد که می پرسم چرا، این پا و آن پا می کند. می گوید نتوانستم بخوابم، یا درس می خواندم، یا پهلو به پهلو شدم، یا کابوس وحشتناکی دیده ام که نگذاشت بخوابم. 2. صبحانه خوردن در بین 80 درصد مردم اطراف من، ننگ است. تا حرف از صبحانه می شود، با انزجار می گویند «وای نه من که اصلا صبحانه نمی خورم». باز که دلیل می پرسی، یا وقت ندارند، یا کلاً اهل صبحانه نیستند. انگار صبحانه نخوردن افتخاری رقیب درکن است. جدیدا شام هم به این لیست اضافه شده. هرکسی که شام نمی خورد، با کلاس تر است. هرکسی که شام و صبحانه نخورد از یاران بهشت است. 3. تمارض. انگار دور و برمان همه تمایل دارند بگویند مبتلا به یک مرض روانی خاص هستند. هرکسی یک مدل بیماری را به نام خودش زده و اصرار دارد که حتما یک مشکل بالینی دارد. تا بحث از مشکلات روحیِ یک شخصِ «واقعا مریض» می شود، این آدم ها خودشان را وسط می اندازند. اینها افرادی هستند که «دمدمی مزاج بودن» را «هیستریک» اعلام می کنند. و لحظه ای فکر نمی کنند که شاید یک فرد به واقع هیستریک آنجا باشد و ... 4. گاهی اوقات که در تلاش هستم تا یکی از مشکلات خ

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 15:02

پدرم دو ساعت پیش که برگشت خانه، با حیرت و شگفتی گفت «مرجان پونصد تومن کتاب خریده!». من هم با حیرت دو چندان تکرار کردم «پونصد تومن کتاااب؟» و او سه باره تکرار کرد و درحالی که می گفت «پونصد تومن کتاااب ... » با دست ارتفاع کتاب های خریداری شده را نشان داد. نیم ساعت بعدش عمه ام (اَز اِ رکورد، مرجان عمه ام است) رسید و با هیجان گفت خدا می داند چه کتابهای خوبی خریده است. گفت سال ها بوده که به دنبال سینوهه می گشته و حالا پیدایش کرده است. از «دیوار» سینوهه را پیدا کرده بود و فروشنده پیج اینستگرام اش را معرفی کرده بود و همان طور که تا الان متوجه شده اید «مرجان پونصد تومن کتاب خریده». همان طور که داشت برایم می گفت چه ها و چه ها و چه ها خریده، پدرم با تاسف سر تکان می داد. بابا خودش اهل کتاب است، اما نه به اندازه ی پانصد تومن یکجا. عمه با هیجان گفت باید بروم خانه اش کتاب ها را ببینم، لباس که می پوشیدم بابا آرام تایید کرد «آره برو ببین، کتاباش خوبن». رفتم و دیدم درست به همان ارتفاعی که بابا نشان داده بود کتاب خریده است، همه دست دوم و زرد و کاهی، با برگه هایی که پاره پوره شده بودند. اما خب همان طور که همه می دانید، اینها قدر هزاران هزاران کتاب جدید الچاپ می ارزند. سینوهه و بربادرفته و خانوم مسعود بهنود و ربه کا ... برباد رفته از همه بیشتر سر کیف اش آورده بود. دو جلدش را با شادمانی در هوا تکان می

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 15:02

صفحه بندی